باور ناب ( هبوط مترسک ) حالا که نگاهت بیراهه می رود داد نزن ! می دانم حماقتم را امضا هم که ندارم انگشت می زنم تصور اشتباهم را که " غربت من هر چی که هست" "از با تو بودن بهتره " نگاه هرزآلود این جمله بی شرم زیر آوار حرمت کلمات قلنج مدادم را شکست و من رفتم تا گروگان گردباد شوم چه خوش خیال در این خانه بی سقف به بهانه بارانی که بی بهانه می بارد چتر نیاور! که نوازش را نم پس می دهد از دیوار محکم غرور پس این لقمه را بالا نمی آورم و سرنوشتم را از ترسش داغ ، داغ ، سر می کشم تو که نمی دانی وقتی خورشید به خوابی دو پهلو می رود من بی تو نه توان بوسه دارم نه تحمل شکنجه موزون باد ولی در اکران کنایه های بی تسلسل سطری پر از نقطه های برهنه را به بند کشیده اند و در توهمی از عروج تازیانه می زنند آخر سقوط هم که دل می خواهد پس بگذار در این سرگیجه مدام پاهام کلاه کهنه مترسک هبوط کند از رفت و آمد مکرر زاغ تو که نمی دانی ، گذر تو از من زبان مشترک من و سکوت است و فتح قله های بی تو پس بدان ، سیاه نویسی که رعشه وار می گرید معبود من است که از آواز چشمهای خسته ام به رقص امده و بدان ، تابش نگات در فصل آبریز دیده هات پشت بغض بی صدات تبلور حضور یک باور ناب است میان انجماد برزخ غم که "ساده نبود گذشتن از تو برام " "ساده نبود کوچ تو از لحظه هام"

بردیا ، 10 فروردین 88 ، ساعت 00:55 بامداد
پی نوشت :
1- با سپاس فراوان از آقای " حمید حامی " که مرا در اجرای این دکلمه یاری کردند ، لذا این بار دکلمه بسیار متفاوت تر است . اگر لینک نخست خراب بود لطفا کمکی ها را امتحان کنید :
2- دوستان ، از شما به دلیل پست زودرس عذر می خواهم ، راستی یازدهم فرودین تولد من است . نمی دانم چرا همیشه شب تولدم باران می بارد. اولین هدیه را سالها پیش مادرم به من داد ، همان غزلی که از اینجا می توانید بخوانید.
+
حك شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 0:40 توسط بردیا
|

قصه بام و باران ( به ياد پدر و مادرم ) سرسام گرفتم ديگر آمدنت را فال نمي گيرم آخر تو اينجايي نه در اعماق مبهم فنجان قهوه ديگر آغوشت را آرزو به دل نيستم آرزوي بازگشتت را دلم سقط كرده بودم ولی وقتي كوچه زير نگاه ماه تب مي كند غربتي تلخ با شمارش معكوس پَرت مي شود از تپانچه اي كه شقيقه ام را نشانه رفته مادر ، مي داني با تو هستم مجالم ده تا باز هم بگويم اينجا مردمكي سرد خيره به دود سيگار اينبار وقت رفتن است در حواشي قلب رگ بريده ام ديده ام درد ، دنبال جفت خويش است آخ كه تمامي تنم تير مي كشد تو مي داني مادرم اين منم مهد گورستان هاي پكيده و متروك كاشف بوسه بنيانگذار مرداب صد سنگ ، چشمان مرا در هوس روزنه اي نور بسته است مادر تو كه رفتي دنيا برايم قفس شد و هيچ دستي برايم آب و دانه نريخت مادرم نگاه كن در اين سال گنگ بي بهار پاي گلدانهاي خشك ياس رازقي مرد و تشنج ابرهاي راكد همان قصه بام و باران است به تخلص لفظ مضمونم پدرم تمام شور ثانيه هاي رفته در بدرقه مهربانيهاي تو خلاصه شد تو نگاه كن اظطراب انگشتانم را شعري نطفه بست كه در پيوستگي شب ملول مي نشيند بر گندم زار چشم تو مهربان پدرم مبادا غصه دار شوي مبادا بفهمي بعد رفتنت چگونه در خودم له شدم نمي دانم رفتنت مرا برد يا مسافر بودنت مرا راند هنوز هم مثل وقت رفتنت وقتي باران مي بارد نبض بي قرار پنجره جايگزين ساعت شماطه داري است كه مالامال درد است مادرم ، پدرم قاموس نگاهتان را وصله مي زنم به اشك خدا زيباترين لحظه هايم پاي ساده ترين دقايقتان بردیا ، دوم فروردین 1388 ، ساعت 3:20 بامداد پي نويس: 1- نيوتن من بودم كه سيب را از هفت سين درختت به تاراج بردم. جاذبه دستهاي تو همان قانون اول من بود.

+
حك شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 4:41 توسط بردیا
|

قصيده من چگونه سپيد شدي؟ وقتي وزن بيت هايت بر سينه دفترم افتاده وقتي اين كاغذ بخيل جرأت حمل واژه هايت را ندارد چه انتظار از قلم مست كه چون رقاصه اي دوره گرد مي تابد و مي نالد و در انتهاي سطر خواستن عربده مي كشد! وقتي عدم به حضور شانه به شانه تنهايي ام غزل غزل ، موميايي شده چه انتظار از استخواني مچاله كه رخوت مفاصلش را طفره مي رود. و تو اي كابوس روئين تن ! فكر مي كني نديدمت؟ سپيده دمان سوار بر اسبي چموش در تقاطع نفرت و عشق به انتظار بودي تا بشنوي آهنگ تپش هاي قلب خورشيد را كه وحشت زده از بام افق مي گذشت كابوس روئين تن در جوار فسيل فانوس گداخته كه حالا مهمان خاك است نگاهت به حلقه كدام در آويخته؟ وقتي ذهن بيمارم را مرور مي كني ميان برگهاي خشكيده خلوت من پرهيز نكن پيش آ در تورم فاصله ها مرزهاي نا معلوم آشوب را داغ بر دل سايه هايي است كه پنجره ها را قسمت كرده اند چه تقسيم عادلانه اي: نصف مال تو نصف هم مال تو! كابوس روئين تن من از نجواهاي بي رد و نشان نمي هراسم من سايه دار لحظه هاي مبهم پريشاني ام بس است بي خيال من شو!

برديا ، پانزدهم بهمن 87 ، جايي كه زمان و مكان نا معلوم است
پي نويس:
1- مي بينيد دوستان ؟ دستمال خيس بيابان هم افاقه نكرد! هنوز در تب مي سوزم
2- در پي مشغله فراوان و كمبود وقت ، تصميم گرفتم يك همكار اختيار كنم .
اطلاعات بيشتر را در اینجا بخوانید.
+
حك شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 1:44 توسط بردیا
|
