
خواب دیدم بالاتر از رازقی در صف تشنه ها ایستاده ام
وسعت مقیاس تخیلم به پهنای روشنایی خورشید بود
از آنجا گورم را با چشم خودم دیدم
خنکای نفس های نیلوفری مرداب از جای جایش می تراوید
ستاره قطبی هنوز داغدار پاییز بود
شهیدان صنوبر را بگو
در سنگر سایه ها
سرشار از جشن واژه ها
با سلاخی گلایه ها
به جنگ زادروز زوال عاشقی می رفتند
طلایه داران ، همه یک نفس تراژدی هزار بار مردن سر داده بودند
در انقباض قفس ، ناگاه پیکانی رها شد
قلب غم را شکست
بی هیچ ریا سکان دار کشتی عشق شد
اهورا به یاری سماجت نور
جلوه های ترنم سایه روشن باران را پدیدار ساخت
نمی دانم چرا بیکرانگی سحابی قاتل ، رویای شیرینم را چشم زد
سقوط کردم . . .
صدای زمین خوردنم آسمان هفتم را از جا کند
سیاه قلم شب ، بر روح کاغذی غروب خطی کشید
و با این تکلم پیوند خورد:
« زشتی فردا برازنده رسوایی دیروز »
مخاطب من بودم نه ضمیرم !
اکنون از نخستین خواب زیبایم پریده ام
برای صیانت از یک شروع تازه به پنجره فولاد حسرت ها دخیل بسته ام
نامش را " رستاخیز ناقوس ها " گذاشته ام

دکلمه این متن با صدای نویسنده
بردیا ، 3 دیماه 86 ، تهران قلهک ، ساعت 3:46 بامداد
پی نویس :
1- این بار ، برای دکلمه ، بیشتر از پنج دقیقه وقت گذاشتم و حجم بسیار کمی پیدا کرده ، پس به گمانم از قبلی ها زیباتر شده است.
2- پاسخ به سوالی ، در انتخاب دوستانم نهایت دقت را به کار برده ام ، پس طبق معمول هیچ کامنتی حذف نخواهد گردید.
۳- لطفاْ عذر خواهی ام را به خاطر پست زودرس بپذیرید.
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان