
کجایی ای سارق احساس؟!
همپای کابوس بیا ، مگر چقدر فرصت باقی است؟
بیا و ببین ساعتها مرا تکرار می کنند
بیا و ببین دیگر این دستان نوازشگر من نیست که سیمهای خشن گیتار را بلرزانند
ببین مهتاب شبها از دستم کلافه شده
بیا و ببین نذر کرده بودم اگر بیایی خرابه ها را آذین می بندم
پس بی مروت ، آخر تو بگو
چگونه فراموشت کنم؟
تویی که می دانی زندگی هنر هم نفسی با غم ها است
تو که می دانی چقدر سخت است با کثرت بغض
وقتی می دانی نوازشهایت ، مهربانی هایت پوشالی است
سر به دیوار آرزوها بکوبی
و بازهم دلنوشته هایت را نثارش کنی
چقدر سخت است کسی با هزار نگاه بیاید
قلبت را خانه اش کند ولی برای رفتن "قلب داغت" کند
چقدر سخت است کسی که فکر می کردی از آن اویی
هیچگاه از آن تو نبوده
چقدر سخت است تلاش کنی بغضت را بشکنی
ولی گریه نیز در غربت دیدگانت گم شود
چقدر سخت است نقابی خندان بر چهره داری
ولی آتش از اعماق وجودت زبانه می کشد
چقدر سخت کسی تاولهای قلبت را باور نکند
حال رفته ای ، اگر آمدی جاسیگاری برایم سوغاتی بیاور
می خواهم قلبم را دود کنم

بردیا ۱۱ خرداد ۸۶ . تهران . ساعت ۱۲:۲۶ . هفت تیر
پی نویس:
بنا بود این پست دکلمه هم داشته باشد ولی متاسفانه با تمام سعیی که در این زمینه داشتم آپلود نشد.!!
می خواهم آزمایش کنم اگر کسی را دعوت نکنم چقدر کامنت خواهم داشت پس این پست دعوتنامه ندارد!!
ولی قول می دهم در پست بعد جبران کنم.
|
+|
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان