
در تملک ابلیس
بر تارک دردناکترین لحظه ها
آفتاب را در خیالم قاب کرده
به دیوار شب آویخته ام
پیراهن سیاه شب
وسوسه نوازش ارغوانی مرگ
صد افسوس رنگهام همه سفید
دور انگشتان زمین حلقه می زنند
نگین لاجوردی اش تمام فصل را گریست
که چرا خزان ، خاکستری شده
بامدادان ، قبیله گل های پر پر
در معبد غروب ، پرچم سرخ در دست
با سمفونی آهنگین وداع
تلاطم رنگها را به سوگ اند.
حال تو ای پاییز
این پیراهن رنگین کمان چیست بر تن تو؟ !
دفاع کن اگر می توانی
پیش از آنکه غرقه در اشک شوم
بوی باران گرفتی در دستان اهورا
پیر شدی با همین کودکانه ها
گوشواره های تقدیر هم که سنگینی کنند
می شنوی فریادم را
" آهای انتهای راه
دو رکعت گلایه بگذار
و تنهایی ام را به قنوت ببر "
که پیشانی آسمان دیگر ابری نیست
آلیاژی از هق هق و درد است
من که درد ، سایبانم
می دانم
بغض چشمانم
هیاهوی نقاب های مهاجری است
که بال در بال
به لکنت واژه ها دامن می زنند
و ته سیگارها ، مرگ زمان را
بر سفره ساعت شماطه دار
به سور نشسته اند
پاییز من
سرانگشت همین روزها خواهم مرد
پاهایم را تبری قطع کرد
تورا به برگ برگ ات سوگند
این بار مرا هم با خود ببر
منی که قصیده رفتن می خوانم
ولی باز هستم
مرا تا انتهای کوچه های سرد و بی روح
با خود ببر
با خود ببر

بردیا ، سه شنبه 6 آذر 1387 ، تهران ( پارک جمشیدیه) ، ساعت 03:22 بامداد
پی نویس:
1- به درک که نمی شود باشم ، شرابی برایم بریز!
2- روزگار غریبی ست نازنین ، پاکت سیگار را در پستوی خانه نهان باید کرد
3- آقای غفاری "خبرنگار مجله لاولی دی چاپ لندن" که شعر "دوبیتی دلتنگی" را در هفته نامه شان به زبان بریتانیایی درج کردند . گله مندم حال که از بنده اجازه نگرفتند چرا به جای نامم به عنوان شاعر نگاشته اند " یک شاعرایرانی" !!
4-
این هم نام من به زبان پارسی باستان (میخی) !!
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان