قصه بام و باران ( به ياد پدر و مادرم )

سرسام گرفتم
ديگر آمدنت را فال نمي گيرم
آخر تو اينجايي
نه در اعماق مبهم فنجان قهوه
ديگر آغوشت را آرزو به دل نيستم
آرزوي بازگشتت را دلم سقط كرده بودم
ولی وقتي كوچه
زير نگاه ماه تب مي كند
غربتي تلخ با شمارش معكوس
پَرت مي شود از تپانچه اي كه
شقيقه ام را نشانه رفته
مادر ، مي داني با تو هستم
مجالم ده تا باز هم بگويم
اينجا مردمكي سرد
خيره به دود سيگار
اينبار
وقت رفتن است
در حواشي قلب رگ بريده ام
ديده ام
درد ، دنبال جفت خويش است
آخ كه تمامي تنم تير مي كشد
تو مي داني مادرم
اين منم
مهد گورستان هاي پكيده و متروك
كاشف بوسه
بنيانگذار مرداب
صد سنگ ، چشمان مرا
در هوس روزنه اي نور بسته است
مادر
تو كه رفتي دنيا برايم قفس شد
و هيچ دستي برايم آب و دانه نريخت
مادرم
نگاه كن
در اين سال گنگ بي بهار
پاي گلدانهاي خشك ياس
رازقي مرد
و تشنج ابرهاي راكد
همان قصه بام و باران است
به تخلص لفظ مضمونم
پدرم
تمام شور ثانيه هاي رفته
در بدرقه مهربانيهاي تو خلاصه شد
تو نگاه كن
اظطراب انگشتانم را
شعري نطفه بست
كه در پيوستگي شب ملول
مي نشيند بر گندم زار چشم تو
مهربان پدرم
مبادا غصه دار شوي
مبادا بفهمي بعد رفتنت
چگونه در خودم له شدم
نمي دانم رفتنت مرا برد
يا مسافر بودنت مرا راند
هنوز هم مثل وقت رفتنت وقتي باران مي بارد
نبض بي قرار پنجره
جايگزين ساعت شماطه داري است
كه مالامال درد است
مادرم ، پدرم
قاموس نگاهتان را
وصله مي زنم به اشك خدا
زيباترين لحظه هايم
پاي ساده ترين دقايقتان

بردیا ، دوم فروردین 1388 ، ساعت 3:20 بامداد
پي نويس:
1- نيوتن من بودم كه سيب را از هفت سين درختت به تاراج بردم. جاذبه دستهاي تو همان قانون اول من بود.
۲- پدر و مادر عزيزم می دانم فراموش نکرده اید یازدهم فروردین روز تولد من است ولی هیچگاه شمعی را فوت نخواهم کرد! ، همه اين گلهاي سرخ تقديم روح جاودانتان ...
|
+|
نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان