
قصيده من
چگونه سپيد شدي؟
وقتي وزن بيت هايت
بر سينه دفترم افتاده
وقتي اين كاغذ بخيل
جرأت حمل واژه هايت را ندارد
چه انتظار از قلم مست
كه چون رقاصه اي دوره گرد
مي تابد و مي نالد
و در انتهاي سطر خواستن
عربده مي كشد!
وقتي عدم
به حضور شانه به شانه تنهايي ام
غزل غزل ، موميايي شده
چه انتظار از استخواني مچاله
كه رخوت مفاصلش را
طفره مي رود.
و تو اي كابوس روئين تن !
فكر مي كني نديدمت؟
سپيده دمان
سوار بر اسبي چموش
در تقاطع نفرت و عشق
به انتظار بودي
تا بشنوي آهنگ تپش هاي قلب خورشيد را
كه وحشت زده
از بام افق مي گذشت
كابوس روئين تن
در جوار فسيل فانوس گداخته
كه حالا مهمان خاك است
نگاهت به حلقه كدام در آويخته؟
وقتي ذهن بيمارم را مرور مي كني
ميان برگهاي خشكيده خلوت من
پرهيز نكن
پيش آ
در تورم فاصله ها
مرزهاي نا معلوم آشوب را
داغ بر دل سايه هايي است
كه پنجره ها را قسمت كرده اند
چه تقسيم عادلانه اي:
نصف مال تو
نصف هم مال تو!
كابوس روئين تن
من از نجواهاي بي رد و نشان نمي هراسم
من سايه دار لحظه هاي مبهم پريشاني ام
بس است
بي خيال من شو!

برديا ، پانزدهم بهمن 87 ، جايي كه زمان و مكان نا معلوم است
پي نويس:
1- مي بينيد دوستان ؟ دستمال خيس بيابان هم افاقه نكرد! هنوز در تب مي سوزم
2- در پي مشغله فراوان و كمبود وقت ، تصميم گرفتم يك همكار اختيار كنم .
اطلاعات بيشتر را در اینجا بخوانید.
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان