باور ناب ( هبوط مترسک )
حالا که نگاهت بیراهه می رود
داد نزن !
می دانم حماقتم را
امضا هم که ندارم
انگشت می زنم
تصور اشتباهم را
که " غربت من هر چی که هست"
"از با تو بودن بهتره "
نگاه هرزآلود این جمله بی شرم
زیر آوار حرمت کلمات
قلنج مدادم را شکست
و من رفتم تا گروگان گردباد شوم
چه خوش خیال
در این خانه بی سقف
به بهانه بارانی که بی بهانه می بارد
چتر نیاور!
که نوازش را نم پس می دهد
از دیوار محکم غرور
پس این لقمه را بالا نمی آورم
و سرنوشتم را از ترسش
داغ ، داغ ، سر می کشم
تو که نمی دانی
وقتی خورشید به خوابی دو پهلو می رود
من بی تو نه توان بوسه دارم
نه تحمل شکنجه موزون باد
ولی در اکران کنایه های بی تسلسل
سطری پر از نقطه های برهنه را
به بند کشیده اند
و در توهمی از عروج
تازیانه می زنند
آخر سقوط هم که دل می خواهد
پس بگذار در این سرگیجه مدام پاهام
کلاه کهنه مترسک
هبوط کند از رفت و آمد مکرر زاغ
تو که نمی دانی ، گذر تو از من
زبان مشترک من و سکوت است
و فتح قله های بی تو
پس بدان ، سیاه نویسی که
رعشه وار می گرید
معبود من است
که از آواز چشمهای خسته ام
به رقص امده
و بدان ، تابش نگات
در فصل آبریز دیده هات
پشت بغض بی صدات
تبلور حضور یک باور ناب است
میان انجماد برزخ غم
که
"ساده نبود گذشتن از تو برام "
"ساده نبود کوچ تو از لحظه هام"
دکلمه همین متن توسط نویسنده
بردیا ، 10 فروردین 88 ، ساعت 00:55 بامداد
پی نوشت :
1- با سپاس فراوان از آقای " حمید حامی " که مرا در اجرای این دکلمه یاری کردند ، لذا این بار دکلمه بسیار متفاوت تر است . اگر لینک نخست خراب بود لطفا کمکی ها را امتحان کنید :
لینک نخست : دانلود
لینک کمکی ۱: دانلود
لینک کمکی۲ ( غیر مستقیم ): دانلود
2- دوستان ، از شما به دلیل پست زودرس عذر می خواهم ، راستی یازدهم فرودین تولد من است . نمی دانم چرا همیشه شب تولدم باران می بارد. اولین هدیه را سالها پیش مادرم به من داد ، همان غزلی که از اینجا می توانید بخوانید.
|
+|
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388 به قلم بردیا
|
| ارسال به دوستان